گردنبند مرغ آمین کرم گونه گذار و چاق کننده صورت مروارید کفی ژله ای افزایش قد ست کامل طراحی ناخن سالن اکسپرس سوتین فرم دهنده آه برا اسلیم لیفت ahh bra slim lift ساعت Gucci طرح عشق – طرح جدید لاک مخملی
  1. سلام به نیشام خوش آمدی با عضویت میتونی از امکانات کامل سایت استفاده کنی !

    برای ثبت نام کلیک کن !

قصه زیبای اتحاد کبوتران

قصه زیبای اتحاد کبوتران

  1. anahid

    anahid
    مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/13
    سن:
    ارسال ها:
    20,534
    تشکر شده:
    44,795
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    قصه زیبای اتحاد کبوتران

    awww.beytoote.com_images_stories_baby_ba2995.jpg


    روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.



    کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادشان کم می‌شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.



    هر کدام از کبوترها یک نظر می‌دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می‌کردند. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آخر جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می‌خواهم یادآوری کنم‌ و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون‌ هیچ‌کس به تنهایی نمی‌تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.



    تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید کردند و همه با هم‌پیمان بستند و بال‌هایشان را یکی‌یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را شکست می‌دهیم.



    فردای آن روز سروکله شکارچی پیدا شد و دوباره تورش را روی زمین پهن کرد و مقداری دانه هم روی تور پاشید و در گوشه‌ای پنهان شد. چندی نگذشت که همه پرندگان با هم روی تور نشستند و مشغول دانه خوردن شدند.



    شکارچی که خیلی خوشحال شده بود سریعا تور را جمع کرد و تمام کبوترها داخل تور گیر افتادند و منتظر شدند تا او نزدیک شود. زمانی که شکارچی سر تور را گرفت همه کبوترها با هم به پرواز درآمدند و آنقدر بال زدند و بالا رفتند تا او را از زمین بلند کردند. شکارچی هم دست و پا می‌زد و کمک می‌خواست. کبوتر دانا از بین جمع فریاد زد: پرواز به سمت دریاچه و همه به گفته او عمل کردند و شکارچی را به سمت دریاچه بردند.



    شکارچی که خیلی ترسیده بود کم‌کم دست‌هایش شل شد و طناب را رها کرد و به داخل دریاچه افتاد و کبوترها هم به وسط جنگل رفتند و تور آنها در جنگل به شاخه درختی گیر کرد.



    داخل آن درخت یک سنجاب زندگی می‌کرد و سنجاب که دید کبوترها داخل تور گیرافتاده‌اند دوستانش را صدا کرد و همه با هم طناب‌ها را جویدند و کبوترها را از داخل تور نجات دادند‌. شکارچی هم دیگر هیچ‌وقت آن طرف ها پیدایش نشد.
     
بارگذاری...
موضوعات مشابه
  1. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    117
  2. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    161
  3. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    99
  4. anahid
    پاسخ ها:
    8
    نمایش ها:
    120
  5. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    113
  6. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    87
  7. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    196
  8. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    151
  9. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    157
  10. tara
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    80