گردنبند مرغ آمین کرم گونه گذار و چاق کننده صورت مروارید کفی ژله ای افزایش قد ست کامل طراحی ناخن سالن اکسپرس سوتین فرم دهنده آه برا اسلیم لیفت ahh bra slim lift ساعت Gucci طرح عشق – طرح جدید لاک مخملی
  1. سلام به نیشام خوش آمدی با عضویت میتونی از امکانات کامل سایت استفاده کنی !

    برای ثبت نام کلیک کن !

قصه ی جالب کتابهای شلخته

قصه ی جالب کتابهای شلخته

  1. anahid

    anahid
    مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/13
    سن:
    ارسال ها:
    20,534
    تشکر شده:
    44,795
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    قصه ی جالب کتابهای شلخته

    awww.beytoote.com_images_stories_baby_ba2674.jpg

    امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل اینکه این کتابها هنوز کتابخانه ندیده بودند. چه کارهایی می کردند. بلند بلند می خندیدند. همدیگر را هل می دادند. حوصله نداشتند سر جایشان منظم قرار بگیرند. یک دفعه توی قفسه ها دراز می کشیدند و...

    خلاصه حسابی آبروریزی درآورده بودند. اعضای کتابخانه از کار این کتابها تعجب کرده بودند. ولی چون همه با ادب و با حوصله بودند چیزی نمی گفتند و فقط چپ چپ به کتابها نگاه می کردند. منتظر بودند تا ببینند مسئول کتابخانه خودش چکار می کند.

    مسئول کتابخانه یکی دوبار به کتابهای بی نظم تازه وارد تذکر داد که اینجا کتابخانه است نه پارک! اینجا باید سکوت را رعایت کنید و سرجایتان منظم قرار بگیرید تا کسی بیاید و یکی از شما را انتخاب کند و بخواند.

    کتابها با تعجب گفتند " بخواند!"

    مسئول گفت: "بله بخواند."

    کتابها همه با هم بلند بلند شروع به خندیدن کردند و گفتند مگر کسی پیدا می شود که بخواهد مطالب ما را بخواند!

    مسئول کتابخانه اخم کرد و سر جایش نشست.

    صحبت کردن کتابها آرامتر شد، ولی هنوز هم همدیگر را هل می دادند و هر کدام سعی می کرد چند برابر خودش جا بگیرد.

    کتابهای مودب و منظم قبلی، از دست کتابهای جدید شلخته ،خسته و عصبانی شده بودند و زیر لب غر می زدند تا اینکه یکی از کتابها که از بقیه قدیمی تر بود، از کتابهای جدید پرسید: "ببخشید می تونم بپرسم شما قبلا کجا زندگی می کردید؟"

    کتابهای شلخته نگاهی به هم کردند و گفتند :"لای اسباب بازی های ستاره خانم."

    کتاب قدیمی گفت: "لای اسباب بازی ها ! اما کتاب باید توی کتابخانه باشد تا سالم و تمیز بماند. "

    یکی از کتابهای شلخته گفت: "مگه نمی بینی بیشتر کاغذهای ما مچاله شده، جلدمون خراب شده، چند تا از کاغذهامون پاره شده...."

    کتاب قدیمی با دلسوزی سرش را تکان داد و گفت" "حالا فهمیدم چرا انقدر همدیگر رو هل می دهید یا چرا نمی تونید سرجاتون بایستید. وقتی یک کتاب آسیب می بیینه شکلش زشت می شه و دیگه نمی تونه درست لای کتابها قرار بگیره."

    کتابها وقتی این حرفها را شنیدند دلشان برای کتابهای تازه وارد سوخت و دیگر غر نزدند و ساکت شدند.

    کتاب قدیمی دوباره گفت: "حالا خدا را شکر الان توی کتابخانه هستید و دیگر زیر دست و پا و لای اسباب بازیهای بچه ها نیستید. اینجا کم کم شکلتان هم زیبا می شود و کاغذهای مچاله شده تان صاف می شود. بعد خودتان می فهمید که چقدر زندگی در کتابخانه کیف دارد. تازه از همه مهمتر، اینجا بچه ها شما را بر می دارند و قصه های قشنگتان را می خوانند."

    این حرفها انقدر روی کتابهای شلخته تاثیر گذاشته بود که می خواستند گریه کنند. آخر آرزوی هر کتابی این است که کسی آن را بخواند. هنوز حرفهای کتاب قدیمی تمام نشده بود که یکی از بچه ها سراغ کتابهای شلخته آمد و سه تا از کتابها را برداشت تا با دوستهایش بخواند.


     
بارگذاری...
موضوعات مشابه
  1. pila
    پاسخ ها:
    11
    نمایش ها:
    173
  2. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    160
  3. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    94
  4. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    202
  5. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    159
  6. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    174
  7. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    131
  8. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    115
  9. tara
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    91
  10. anahid
    پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    137