گردنبند مرغ آمین کرم گونه گذار و چاق کننده صورت مروارید کفی ژله ای افزایش قد ست کامل طراحی ناخن سالن اکسپرس سوتین فرم دهنده آه برا اسلیم لیفت ahh bra slim lift ساعت Gucci طرح عشق – طرح جدید لاک مخملی
  1. سلام به نیشام خوش آمدی با عضویت میتونی از امکانات کامل سایت استفاده کنی !

    برای ثبت نام کلیک کن !

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها

  1. anahid

    anahid
    مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏25/1/13
    سن:
    ارسال ها:
    20,534
    تشکر شده:
    44,795
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها

    awww.beytoote.com_images_stories_baby_ba2942.jpg

    روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند.

    احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می‏بردند. چند دقیقه‏ ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه‏ هایش گفت: «شکارچی‏ ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند.

    شکارچی ‏ها نزدیک آبگیر رسیدند. یکی از شکارچی‏ ها که اسمش بیل بود به دوستش، هری، گفت: «می‏ توانیم کیف و کفش زیبایی از پوست این سوسمارها درست کنیم.» هری گفت: «امیدوارم امروز بتوانیم سوسمار زیبایی شکار کنیم.» بعد داخل باتلاق رفت.

    پاهایش در باتلاق گیر کرد. ته تفنگش را در گل فرو کرد. می‏ خواست بیرون بیاید؛ اما نمی ‏توانست. هر چقدر تلاش می‏ کرد که از باتلاق بیرون بیاید، بیشتر در گل فرو می ‏رفت. بیل دستش را گرفت؛ اما نتوانست به او کمک کند.

    هری ترسیده بود و فریاد می‏کشید. بیل به اطراف دوید تا کمک بیاورد؛ اما فایده‏ای نداشت. ناگهان سوسمار به طرف هری آمد. شاید طعمه‏ ی خوبی برای بچه ‏هایش پیدا کرده بود. سوسمار نزدیک‏ تر شد. چند بار تنش را داخل گل باتلاق فرو کرد و بیرون آمد.

    هری پشت سوسمار بود. سوسمار به کنار ساحل آمد، هری را روی زمین گذاشت و دوباره داخل آبگیر رفت. بیل دوید و دوستش را در آغوش گرفت و گفت: «آن سوسمار تو را نجات داد.» هری و بیل هر دو کنار هم ایستادند و دور شدن سوسمار را تماشا کردند. هری تفنگش را داخل باتلاق انداخت و گفت: «دیگر هرگز سوسماری را شکار نخواهم کرد.» هری نیز تفنگش را توی باتلاق انداخت و گفت: «من هم دیگر به آن نیازی ندارم.»
     
    :
بارگذاری...
موضوعات مشابه
  1. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    88
  2. zahra
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    66
  3. zahra
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    84
  4. zahra
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    96
  5. zahra
    پاسخ ها:
    1
    نمایش ها:
    131
  6. zahra
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    163
  7. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    193
  8. anahid
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    114
  9. raz67
    پاسخ ها:
    6
    نمایش ها:
    179
  10. raz67
    پاسخ ها:
    0
    نمایش ها:
    97